تبليغاتX
سیب

سیب

آفرينش

مرد دوباره به خانه ها ي با سقف براق شيب دار نگاه مي كند كه  اينجا و آنجا  در دامنه ي تپه  و در ميان  كشتزارها از هم جدا افتاده اند . معماری خانه ها به گونه اي است که نور آفتاب مي تواند از پنجره هاي سرتاسري  بتابد  یا به كمك سلول خورشيدي  در باطری های کوچک خانگی  ذخیره شود و سراسر شب اتاقها  را گرم و روشن نگه دارد. اما اكنون هوا  ابري است . آن سو تر درختان بلند و تنومند جنگلي در آمد و رفت  توده هاي مه گم  و پيدا مي شوند. لابلاي بته ها ي پرپشت و كوتاه خودرو ، قطرات ريز باران روي  تارهاي عنكبوت کوهی چون دانه هاي مرواريدند. سكوت دلپذیر دشت را  گهگاه آواز پرنده اي تك افتاده ، زمزمه ی نسیمی ، یا  زنگوله ی گاوی در چرا  برهم می زند . مرد به جا مانده در خلسه ي سكوت ، از دور چشم بر مي دارد  تا به خانه ای در چند قدمی بنگرد . یک آلاچيق در نزدیکی خانه  بنا شده است ، با ستونهايي از تنه ي درخت صنوبر  و سقفي پوشيده از شاخ و برگ درختان  كه حالا خشك شده و به رنگ قهوه اي و قرمزدر آمده اند . نگاه می کند به امتداد پياده راه سنگفرش تا جلوي پله هاي ايوان خانه  و به سبزه ها كه از میان  قلوه سنگهای درشت راه باز کرده و سر برون آورده اند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:52  توسط مسعود رویان   | 

نقطه ي جوش

 

 

 درست يك هفته قبل از آنكه خانم بروك ، همسر دانيل با سكته ي قلبي از دنيا برود در جاده ي كوهستاني چپ كردم و لاشه وانت را به قيمت چهار دلار و بيست و پنج سنت فروختم. جاي زخمی از زير چشم تا گوشه ي دهانم مثل زخم شمشير كشيده بود. دانيل  که آنهمه بد اخلاق بود و کم و بيش بد جنس هم بود نمي توانست جلوي خنده ي گل و گشاد خود را بگيرد و در حالیکه سبيلهاي سفيد  و باریکش  از دو طرف مثل دو تا آونگ تاب مي خوردند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:35  توسط مسعود رویان  

ناشناس ، دعوتی دوباره به همبستگی بدون مرز

روایت فراموشی یکی و دوتا نیست ، ولی  بی آنکه بخواهم  با داد و هوار از ارزش و اعتبار فیلمهای ساخته شده  در این باره بکاهم  با صدایی بلند می گویم که ناشناس روایتی است بکر و بی مانند از کانون گریزی ، در هم آمیختگی و گسترش خویشتن در پیکره ای  بی مرز از انسان .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:11  توسط مسعود رویان  

ضیا الدین صفا نویسنده ی اوباش

چند سال پیش در دفتر کارم می نشستم و هر وقت در آینه نگاه می کردم یک پپه ی کند ذهن به من زل زده بود. ولی دیدار گاه و بیگاه با بقیه ناشرها و نویسنده ها  نوری در دلم می تاباند ، به یادم می انداخت که درون جامعه ای کم هوش و هر کی به هرکی قدم گذاشته ام که  انبوهی نویسنده ، ناشر ، ویراستار و منتقد  از طبقه و گروههای گوناگون با هم آمیخته اند بی آنکه منافع جمعی خود را تشخیص دهند ،  و در نتیجه  نباید نگران اینجور چیزها باشم . روزی شخصی با قدمهای نامرتبی که  از دور داد می زد  این شخص متزلزل است ، این شخص عقب افتاده است، این شخص بازنده است ، با کت و شلوار ناجوری بر تن و داستان بلندی در دست به دیدارم آمد.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 20:30  توسط مسعود رویان  

زنان برده ، مردان برده دار

 برای فهم جایگاه کنونی باید  ابتدا منطق را از کار بیندازیم ، زیرا این منطق بر پایه دیدگاههای پیشینیان استوار شده است . باید ذهن را باز بگذاریم و از زمان و مکان فاصله بگیریم و در دوردستها  چشم انداز مناسبی بیابیم. باید فراتر از منطق به فرامنطق دست پیدا کنیم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 17:16  توسط مسعود رویان   | 

Swept away

تنها شکل پذیرفتنی و صلح آمیز برای ادامه ی  زناشویی ،  دیکتاتوری مبتنی بر برده داری است زیرا به همان اندازه که مردان تاریخ بی رحم بوده اند  ، زنان تاریخ نیاز داشته اند که برده باقی بمانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:41  توسط مسعود رویان   | 

دردسر ملکه

 

مرد شاخه ی کاج را کنار زد. کاروانسرا در حصار تنگ درختان جنگلی با دیوارهای راست شده از الوار  و لت های سقفی شیب دار ، نفس زنان دود سفیدی از دودکش بیرون می داد. به جز چراغهای پر نور توی کاروانسرا که پنجره ی بخار گرفته را  یکسره به رنگ زرد در آورده بودند ، چند رشته لامپ رنگ و وارنگ  از درختی به درختی ، و  به تیرکی ، محوطه ی جلوی کلبه را روشن می کرد و بستر برف را که حالا بند آمده بود وامی داشت تا با هزاران چشم نقره ای چشمک بزند. درشکه ی زهوار در رفته ای  با دو اسب جلوی ایوان بود. اسبها را با پالان و پتو پیچیده بودند تا سردشان نشود. آن سو تر کامیون جمع و جوری پوشیده از برف با چرخ پنچر کنار انباری افتاده بود. از داخل صدای آکاردئون می آمد. شاید داشتند می رقصیدند ، یا نشسته بودند و با درک زمینی شان از  آتش و آبجو ، تاریکی و گستردگی جنگل را آن بیرون با تمام موجودات سرما زده اش از یاد می بردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:27  توسط مسعود رویان   | 

افسانه ی دو قلوهای همسان

 

 باطل نمای نسبیت خاص  

 

 انیشتین از آن  دست یهودیان خوش شانسی است که از تپه چاله های تاریخ جان سالم بدر برده اند. نظریه نسبیت خاص  دستمایه داستانهای تخیلی شد ، و بعد ، آنقدر افسانه درباره ی پیش و پس رفتن در زمان ساختند که در اذهان عموم به شکل یک واقعیت علمی جا افتاد. حتی برخی از دانش پژوهان در شاخه ی فیزیک نظری نیز  از این فریب در امان نمانده اند. نمی دانم شبیه سازی یا بازسازی انسانهای نخستین با علم ژنتیک کی و چگونه ممکن خواهد شد ، ولی فرضیه  نسبیت ، ماده ی خام برای یک جهش بلند در علم ، مانند جوان نگاه داشتن فضانوردان در سرعتهای زیاد را فراهم نخواهد ساخت ، زیرا این فرض ، یعنی کند شدن زمان ، از بیخ و بن با واقعیت گذشت زمان تعارض دارد. راستش من جرات نکردم بگویم انیشتین نتیجه گیری شتابزده ای از نسبیت خصوصی خود کرده است زیرا هیچ جا نوشته ای از او ندیدم که به چنین مهملاتی اشاره داشته باشد. بنابر این تنها می گویم که برداشتهای نادرست بیشتر از سوی فیزیکدانانی بوده که این فرضیه را به باطل نما شبیه کرده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:6  توسط مسعود رویان   | 

چون بذری خاموش در کمین روییدن

 

 یک روز دیدم از  داستانهای خطی خسته شده ام و  موقع نوشتن ذهنم این در و آن در می زند ، لجبازی می کند ، لگد پرانی می کند  تا از روند پر آب و تاب یک روایت ملال آور جان بدر ببرد.  من هم افسارش را شل کردم دیدم بد جایی نرفت  و  بد داستانکی از آب در نیامد . گاهی با دو دوزه بازی غافلگیرم می کرد ، گاهی زیر پای یک امر جدی را می کشید تا با سر به زمین بخورد و خواب از سر خواننده غافل بپراند ، و دست آخر هم  لبخندهای شیطنت آمیزی به بدیهی ترین قوانین داستانی و انسانی می زد. این روزها حوصله ی آسمان به ریسمان بافتن و  تاتی تاتی کردن  در کوره راههای  هموار را ندارم که با شیب ملایم تو را به قله می رسانند و  زیبایی یا زشتی جهان را  می نمایاند  ولو اینکه قصه ی محکم و جذابی را یدک بکشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:35  توسط مسعود رویان   | 

پدر بزرگ را فراموش کن

 

اين دهه ميتواند دستمايه ي طنز باشد براي كساني كه آن را نزيسته اند . ولی براي ما كه تا خرخره در منجلاب رویدادهای عصر خود غرق شده ايم ترس  است که حکم می راند. 

در عمق جنگلهای نمی دانم کجا ، قبیله ای هست که رسم دارند پدربزرگشان را بعد از مرگ بخورند. خام یا پخته اش را خبر ندارم ، با تشریفات می نشینند دور میز و از کوچک تا بزرگ آرام آرام گوشت تنش را می جوند تا تمام شود. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد . برخی گفته اند منع اخلاقی دارد ، کدام اخلاق ؟ طرف مرده ، بچه ها راضی ، همه ی خاندان راضی ، آسیب شناس قبیله هم جواز کار را داده ، ما چکاره ایم که برایشان قانون بنویسیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:18  توسط مسعود رویان  

دمکراسی در آینه ی قدرت

 

مصاحبه اشپیگل با گلاره رسول پور، دختر خالد رسول پور

 

باورهای ایرانی قرنها در بستر دین ریشه داشته است. در حالیکه تمدن غرب مدتها پیش خود را از بندهای آیینی رهانید و صلیب را مانند یادگار کم ارزش  مادر بزرگ  به گردن  آویخت . ظهور اینترنت که امکان ارتباط گسترده و آشنایی بیشتر با فرهنگ بیگانه را فراهم آورد از یک سو ، و هجوم دستاوردهای تکنولوژیک بی آنکه در تولید آنها سهمی داشته باشیم و پا به پای علم پیش رفته باشیم از سوی دیگر ، فرزندان تازه نفس این مرز و بوم را به سردرگمی کشانید.  سر انجام جوانان با ریشه در خاک مذهب ، و تنفس در هوای غرب ، به فال قهوه و روانشناسی یونگ و خودباوری هرمان هسه  رو آوردند که با نگاهی پیامبرانه به انسان در صدد نجات آدم واره ها از نیهیلیسم و پیوند دوباره به عالم لاهوت بر آمده بودند. با قدم زدن زیر پرچم نومسیحانی چون بودریار  نه سیخ می سوزد نه کباب . هم معنویت می ماند  هم  دانش چون  سپری در برابر تیرهای واقعیت از ما دفاع می کند. دموکراسی نمونه ی هضم نشده ی دیگری است که غرب  مدتها پیش بالا آورده و ما همچنان آن را نشخوار می کنیم.

آنچه  پیش رو دارید مصاحبه ی کوچکترین فرزند مسعود رویان ، با کوچکترین دختر خالد رسول پور است که  تابستان 2095   در  اشپیگل چاپ شد.  

 

سعید رویان : خانم گلاره ، شما به عنوان کوچکترین عضو خانواده ی رسول پور و تنها بازمانده ی نسلی که نیم قرن دنیا را تحت سیطره ی جهانبینی خود قرار داد چه احساسی دارید ؟

 

گلاره رسول پور : چه احساسی باید داشته باشم ؟

 

سعید : آیا به او افتخار نمی کنید ؟

 

گلاره : باید بکنم ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:43  توسط مسعود رویان